من رویا پردازی نمیکنم پ.ن:هر چه ندارم از توست
آدم هایم از من دورند
من وابسته تر از آنم که کسی را رها کنم
این بود که من مرز رویا و واقعیت را رها کردم
نمیدانم کجایم
باور کن
تو را میدانم کجایی
همین جا جلوی من
همیشه
ولی خودم را نمیدانم
گم که میشوم
به سراغت می آیم
و میفهمم سال هاست که دیگر نیستی
بر میگردم
به دنیای خیالی امن و گرم بودنم

و هر چه دارم هم
و تو
+ 87/05/27 |
زخمایی هست که تقصیر هیچ کس نیست
ولی جاشون میمونه
تا خیلی 
+ 87/05/20 |
مسيحاي من .... از چه بگويم كه انتها داشته باشد؟ نمي داني چقدر دلم تنگ توست ، نمي داني چقدر بيتابم كه دوباره مرا به نام صدا كني. بگو كه به خداي من چه مي گذرد ؟ (آخرهيچ فاصله اي اين همه خالي نيست ... ) نه بانو دستمالهای مرطوب تسکین دهنده دردهای بزرگ نیستند.... پ.ن: حال همه ما خوب است ولی تو باور مکن صدای ملکوتیت همیشه جاریست

+ 87/04/30 |
« من همان انگشت بودم ،
تو همان دست،
که بين من و بازوي زندگي بود ،
و مرا به باقي بودنم مي بست.
وقتي رفتي از خودم پرسيدم،
زور بازو بود که دست را شکست؟
يا حسادت يک انگشت کوچک،
که من چه بند بند بودم و تو چقدر يکدست... »
+ 87/04/26 |
می دانم که از من متنفری. می دانی می خواهم چکار کنم؟ می خواهم برايت خانه ای بسازم به بزرگی نفرتی که از من داری. خانهء نفرتمان را روی قلهء کوه می سازيم، رو به دريا و پشت به تمام ابرهای سياه دنيا. طبقه های خانهء بزرگ نفرتمان را يکی در ميان خاکستری و سبز می سازم؛ پنجره هايش را يکی در ميان رو به دريا و رو به صخره ها باز می گذارم و زير هر پنجره گلدانی می گذارم؛ يکی خاردار و يکی پر از گلهای آبی و زرد و نارنجی. نصف چشمه های جوشان حياط خانهء نفرتمان را کور می کنيم، و برای نصف ديگر جويبار می سازيم و جويبار ها را به هم وصل می کنيم تا عصرها کنار نهری که به سمت دريا می رود بنشينيم و همينطور که به صدای آب گوش می دهيم پاهايمان را در آب خيس کنيم.
در آشپزخانهء خانهء نفرتمان دو دسته ظرف می گذاريم، يکی برای پرت کردن و شکستن و ديگری برای غذا خوردن. در اتاق خواب درندشتِ خانهء بزرگ نفرتمان سه تخت جدا می گذاريم، يکی برای شبهایي که با هم می خوابيم، يکی برای شبهايی که يک نفر قهر است، و ديگری برای وقتهايی که هر دو قهريم. در کتابخانهء خانهء نفرت انگيزمان چهار صندلی می گذاريم، دو تا رو به هم و دو تا پشت به پشت، رو به ديوار، برای وقتهايی که يکی می خواهد ديگری را نبيند. روی ديوارهای تمام اتاقهاي خانهء نفرتمان تعداد زيادی عينکهای دودی و گوشی های سنگين و کلفت می گذاريم، تا هر کس در هر لحظه ای که دلش خواست از آنها استفاده کند و فکر کند که ديگری اصلا وجود ندارد. سفارش می دهيم از روی خودمان چند تا عروسک قد و نيمقد هم درست کنند تا برای تزيين در تمام راهرو ها و سالنهای پت و پهنِ خانهء نفرتمان بچينيم و کنار هر کدامشان يک دست چکش و ميخ و پيچ گشتی آويزان می کنيم تا هر کس در هر جايی از خانه از آن يکی حرصش گرفت چکش و ميخ و پيچ گشتی را بردارد و عروسک ديگری را جرواجر کند و قطعه های ريز ريزش را در يکی از شومينه های روشن خانه بسوزاند و کيف کند.
می دانم که از من بيشتر از تمام آدمهای دنيا تنفر داری، ولی می دانی و می دانم که تنفرت از جنس عشق است و بس. بيا تا برايت خانه ای بسازم به عظمت احساسی که نسبت به من داری، نامش را بگذار هر چه که می خواهی. خانه ای که در آن همه چيز شديد است، پر از تفاهم است و پر از اختلاف است و پر از تناقض است و پر از تمام کارهايی که هر دومان دوست داريم. خانه ای که در آن زندگی به شدت جريان دارد.
نمی دانم می آيی يا نمی آيی، ولی اگر آمدی در را پشت سرت ببند، قرار است من و تو در خانهء بزرگ پر از احساسمان تا ابد بمانيم. می آيی؟

+ 87/04/17 |
از آسمان بريد افق را
از ساقه برگ را
از قلب عشق را
از من؛ تو را ... تو را ؟
+ 87/03/16 |
نه خانه نه اتاق نه خیال نه من نه تو یه آهنگ با یه آلبوم خاک خورده ی کهنه اونجا رو طاقچه و خاطرات گرد گرفته ای که با اشکای من یکی شده ومن کناره پنجره وتو جلوی چشمم تو آلبوم توی عشق و اشک گم شدم گم کردم میانه واقعیت و رویا میانه هست ونیست میانه من و تو میانه خواب و بیداری میانه پنجره و خیابان صدات میاد صدای باد گم شدیم لای آلبوم توی راه توی رویا توی زندگی پیر شدم خیلی پیر خیلی
+ 87/02/27 |
تو خواب عاشق بودم ، اونم نه از دور .. از نزدیک نزدیک نزدیک.
+ 87/01/27 |
پنجشنبه
تولدی دیگر...
+ 87/01/16 |
بوی گندیده ی اندیشه ی اندیشه گران،
خیمه بست.
لجن شب ته خورشید نشست.
معصیت؟ راهبه شد!
همه گفتند که: او معصوم است.
گل به تنهایی گلدان گریید
اشک خون شد، خون چرک
عاج انگشت پیانو را دستی نفشرد.
دستها معیار فاصله اند
اشکها پر پر زد...
+ 87/01/02 |
میتوان بر جای باقی ماند خب به هر حال اگه بین خوب و خوبتر نتونی یکی رو انتخاب کنی ٬ یعنی بدترین رو انتخاب کردی !!! یعنی یه چی اونورتر از بد و بد تر !!
در کنار پرده ، اما کور ، اما کر
میتوان تنها به حل جدولی پرداخت
تنها به کشف پاسخی بيهوده دل خوش کرد
پاسخی بيهوده ، آری پنج يا شش حرف
چون صفر در تفريق و جمع وضرب
حاصلي پيوسته يکسان داشت ...
ميتوان چون آب در گودال خود خشکيد .
.
.
و ميتوان ٬ معامله کرد : يک هيچ با همه چيز ... و من هيچ ... و تو هيچ ... و تو همه چيز ...
من هيچ را بردم ... و همهچيز را گزاردم ... و هيچ نبردم ...
چون همان جنگجو که نجنگید
اما...شکست خورد.
اما...شکست خورد.
اما...شکست خورد.
+ 87/01/01 |
وانگاه که میگویی عشق....دلت نلرزد...
+ 86/12/25 |
من در تو غرق خواهم شد همانگونه که ترا در خود غرق کرده ام تا بوفی دیگر را ساخته باشم
+ 86/12/23 |
+ 86/12/21 |
آستانه یک لحظه است به اندازهی همیشه...
ما آدمها بعد از مرگ میفهمیم زندگی یعنی چه .. من در جائي كه انتظارش را نداري در انديشه و با خيال دوباره يافتنت منتظر ايستاده ام .
+ 86/12/19 |
در اوج سكوتم ، صدايي در نگاهم شكست .
نگاهم از من نبود ،
با من نبود حتي با من نبود !
نگاهم ،
صدايم ، اميدم ، وجودم ، دستانم ،
همه و همه در انتظار ميسوختند.....

+ 86/12/17 |
آی کجایی؟عقب موندی عشق تغییر کرده بجنب
لمس کن صدای وحشتناکشو....
+ 86/12/16 |
من ؟
گناهکارم .
دارم تاوانش رو پس میدم.
تنهایی
.
میدونی ؟
تنهایی سخته ٬
تنها شدن سخت تر.

+ 86/12/15 |
تو برگشتی .و با نگاه سردت حمله کردی . وحشیانه...

+ 86/12/14 |
می ترسم،من از رفتن تو می ترسم، من از تکرار هزاران تصویر کودکیم می ترسم، من می ترسم،من انسانم ،انسان می ترسد مگر نه؟،ادم می ترسد،خسته می شود،می برد،غمگین می شود،عاشق می شود،گریه می کند، دردش می گیرد تا ادم باشد،سنگ نباشد،صخره نباشد،چوب نباشد،من تب دارم همین لحظه ،من می لرزم همین حالا،من درد دارم. من،
می دانی،
من،از خیال تو بار برداشته ام ...
+ 86/12/13 |
با کدام بال میتوان ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زوال روزها و سوزها گریخت!
با کدام اشک میتوان
پرده بر نگاه خیرهی زمان کشید؟
با کدام دست میتوان
عشق را به بند جاودان کشید؟
با کدام دست؟...

+ 86/12/12 |
جای نگاه سردت خالیست.
کوچهی خاک گرفتهی تاریکتان را میگویم٬ میدانی؟ دستت که چه نرم میپیچید و دردی که عضلههای صورتت را میدرنوردید.
جای نگاه سرد و سنگینت خالیست.
+ 86/12/11 |
که حس نکنم باید توضیح بدم
باید توضیح بدم و اونم نفهمه
کسی که خودم بخوام توضیح بدم بهش
چون میدونم میفهمه و واسه همینم میخوام حرف بزنم.
کسی که حرف بزنه و منتظر نشه من چیزی بگم
و مطمئن باشه من دارم حرفش رو گوش میکنم
کسی که نگران کم شدن فاصلهم نباشم
کسی که به رویاهام شک نکنه
کسی که وقتی پاش باز میشه به رویاهام ٬ نترسه و شک نکنه.
کسی که تلخ بودن رو دوست داشته باشه
کسی که مزهی تلخی منو به اندازهی باقی مزههام دوست داشته باشه
کسی که سرد باشه
کسی که بتونه سرش رو بذاره کنارت رو زمین و تو حس کنی کنارت بودن رو حس میکنه 
+ 86/12/10 |
مهم نیست. برف نمی بارد. زنجیر برات آوردم. کو صدای باد؟ نیمکت روبه روم باید خالی باشه؟
+ 86/12/09 |
... پ.ن: « وقتی عاشق میشیم تلاش میکنیم چار دیواری آدما رو بشکنیم بریم تو . یادمون میره،چیزی که عاشقش شدیم همون چهارتا دیوار بوده، نه آدم توش.»
امنیت
آفرینش
ترس
زمان
عشق
و شاید خدا
+ 86/12/06 |